آدمک ها
و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام
 
 
آرشیو مطالب

آبان 1384

آذر 1384

دی 1384

بهمن 1384

اسفند 1384

فروردین 1385

اردیبهشت 1385

خرداد 1385

تیر 1385

مرداد 1385

شهریور 1385

مهر 1385

آبان 1385

آذر 1385

دی 1385

بهمن 1385

فروردین 1386

اردیبهشت 1386

خرداد 1386

تیر 1386

مرداد 1386

شهریور 1386

دی 1386

اسفند 1386

فروردین 1387

اردیبهشت 1387

آذر 1387

اردیبهشت 1388

خرداد 1388

تیر 1388

مرداد 1388

شهریور 1388

آذر 1388

دی 1388

بهمن 1388

____________________
مطالب اخیر

شاکی روزگار منم تموم این شهر متهم

من سردم است وانگار هیچوقت گرم نخواهم شد...

[ بدون عنوان ]

سکوت

تباه

عشق بد من

اینجا دیگر چه جهنمی ست ...

مصیبتی است دانستن تو...

از این تصمیم می ترسم...

موج سبز ...

بگذر از ما ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

نخواستم...

زن...

تقدیم...

____________________
پیوندهای روزانه

سایت بزرگ شعر

میخوای چهره دوست دخترتو درست کنی؟

هر چی بخوای این تو هست

____________________
پیوند ها

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
قالب وبلاگ

____________________
امکانات جانبی

RSS 2.0

تعداد بازدیدکنندگان : 55326

 
 

مستند حیات وحش (حیات) مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

شاکی روزگار منم تموم این شهر متهم

 

 

دوباره شنبه شد:شروع هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب،شروع دستهای منجمد،

شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر،

شروع صبح،ظهر،شب،بخر،بخور،بپاش،بعد هم برو ِبغلت توی رختخواب،

شروع روزمرگی گربه های خانگی و سطل آشغالهای روز قبل

شروع کار پارکها و عده ای حشیشی و چهار پنج بچه و یکی دو تاب

شروع عشقهای لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و...همین!

لباسها و کفشهای هر چه مد شده،قیافه های تازه و مدل جدید و باب

شروع من فقط یکی دو روز با توام ـــ وبعد می روم سراغ سوژه ای جدید

تو هم برو،مزاحمم نشو،سوال هم نکن به هیچ یک نمی دهم جواب

شروع جمله های پوچ و بی دلیل،جمله های از سر زبان،نه از صمیم قلب

(نه!زندگی بدون تو برای من جهنم ست پر شده است از شکنجه و عذاب)

شروع دست من نبود...خود به خود خراب شد...و یا که شانس هم به ما نیامده

شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب

شروع جمله های باد هر طرف که می وزد:(هفته ای رفیقتم و هفته ای:نه من نمی شناسمت...چرا سراغ دیگری نمی روی و...روی من نکن حساب)

شروع روزنامه های ضد هم:فلان وزیر اینچنین و آنچنان،جناهمان جناهشان

و تیتر های آنچنانی و برای جلب این جناب و آن یکی جناب

شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل،بی دلیل

یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود،سینه اش شده کباب

و شنبه و نماز و مسجد وهمین شناسنامه هایمان که مدرکند مؤمنیم

و شنبه و عبادت و قبول بندگی،ولی به حوری و بهانۀ ثواب

شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای:

غزل بدون قافیه بدون بیت ناب،یا سپید های بی حساب و بی کتاب

و شنبه...شنبه...شنبه...شنبه های مثل هم که آن شبیه این و این درست مثل آن

شروع هفت روز نحس،هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب.

 

 


عجیب نیست که این روزها دروغگو شده ام،عجیب این است که همه دروغگو شده اند.خوب به من چه ربطی دارد دوست عزیزم دلش می خواهد به من دورغ بگوید و من هم باید مثل احمق ها باور کنم خوب هر چه باشد سالهاست که با هم دوستیم وتوی رفاقت نگفتن چند تا دروغو مهمل و کلاه گذاشتن و کلاس گذاشتنو خلاصه زیر آبی رفتن وزیرآب زدنو غیره وغیره که چیزی نیست . هست؟

عجیب نیست من این روزها تودار شده ام،عجیب این است که صمیمی ترین دوستت هم دیگر نم پس نمی دهد و هر کاری می کنی نمی توانی بفهمی دیروز کجا می رفتو با چه کسی قرار داشت.دلیلش هم این است که او باید تمام چیک وپیک های زندگی من را بداند ومن نه!

عجیب نیست من این روزها تنها شده ام،عجیب این است که دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد.اعتماد می کنی سوء استفاده می کنند اعتماد نمیکنی می گن چرا تو خودتی وبهت میگن افسرده،منزوی... یا همون دیپرس خودمون بابا!

عجیب نیست من این روزها حساس شده ام،.عجیب این است که زیادی پر توقع شده ام دلم می خواهد کسی دوستم داشته باشد.به حق چیزهای ندیده و نشنیده!

عجیب نیست من این روزها زیاد می خوابم،عجیب این است که همه توی بیداری خوابند. حداقلش توی خواب دیگر حوصله ات سر نمی رود.تمام روز را می خوابی شبها بیداری،غرغر های بقیه را نمی شنوی و کم کم تبدیل به جغد می شوی.همین!

عجیب نیست من این روزها عصبی تر شده ام،عجیب این است که دیگران هر کاری دلشان بخواهد می کنند و توی خیابان هر چه دلشان بخواهد می گویند ومن باید خفه بشوم تا به آنها خوش بگذرد.ومی گذرد!

عجیب نیست من این روزها عجیب شده ام. 

 


 

پ.ن:  

دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم 

دارم  شبامو با تن یه مُرده قسمت می کنم . /.  

7 نظر

 
 

دوشنبه 14 دی ماه سال 1388

من سردم است وانگار هیچوقت گرم نخواهم شد...

 

خدای من ...خدای ترس نیست خدای آتش وجهنم و عذاب هم نیست خدای من به اتاق آخری کوچک وتاریکم سر می زند او تنها کسی است که برایم مانده است .

 مادرم ... تنها موجود دوست داشتنی زندگیم چقدر آروم  و پیر شده است و پدرم قدرش را نمی داند وهیچکس نمی داند ومن نمی توانم گرانترین هدیه را برایش بخرم و نمی توانم حتی خوشحالش کنم .و رنج می کشم از بیهوده تلف کردن روزهایی که مادرم را دارم .

وپدرم ... پدر مرا ببخش بخاطر تمام روزهایی که تو را نفهمیدم وبا تو قهر کردم وسکوت کردم ودوستت نداشتم .پدر تو تکیه گاه محکم زندگی من هستی و از اعتبار تو من با افتخار صحبت می کنم و پولهایت را با غرورخرج می کنم ودر خانه ات راحت زندگی می  کنم .

و من در بهترین دوران زندگیم  جوانی ونشاطم  زیباییم ... چقدرخسته ام خسته  ./.   

   

 

   

 

نمی دونم اختلاف رئیس فعلیم با رئیس سابقم که احترام زیادی هم برایش قائلم چه ربطی به رابطه من با او دارد .اجازه ندادن رفت آمدن منشی هایشان با هم وسوال نکردن هرگونه سوال کاری از همدیگر به هیچ قیمتی .رئیس سابق من آدمی است برای من که حاضرم از کارم اخراج شوم اما درخواست اورا اجابت کنم .در مدت نه چندان طولانی که با رئیس سابقم داشتم بهترین وراحتترین دوران کاری را گذراندم دیرتر از همه می امدم وزودتر از همه میرفتم ودفتر را می بستم و بعداز ظهرم را با دوستانم می گذراندم او بهترین وصمیمی ترین رئیسی است که من در عمرم دیده ام .وحالا توقع رئیس فعلیم این است که من پایم را دفتر رئیس سابقم نگذارم !زمانی که برای رئیس سابقم کار می کردم از انجا که با رئیس فعلیم دوست ورفیق گرمابه وگلستان هم بودند رفت وآمد زیادی داشتند و حالا که دفترهایشان چند قدم از هم فاصله دارد به هم سلام هم نمی کنند حتی سعی می کنند تا امکان دارد با یکدیگر مواجه هم نشوند و همه منشی های اینجا هم اینرا می دانند وچون من یواشکی به دفتر رئیسم سابقم می روم تا مشکل منشی تازه کارش را رفع کنم همکارانم از من می خواهند که نروم و احتیاط کنم چون این دو با هم مشکل دارند .وحالا من مانده ام که اختلاف این دو چه ربطی به من و منشی او دارد؟  


 

قبله کمی متمایل به آن طرف 

 

پیش نمازقبله آمد درست زیر شبستان گل نشست

دربین آن جماعت مغرور شب پرست
 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است
 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این سومین ردیف نمازی خیالی است
 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

(او فکر می کنیم در این پرده مانده است)
 

..................................................
 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من برید

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***

یک پرده باز بین من و او کشیده اند

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)  

 محمد حسین بهرامیان

17 نظر

 
 

چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388

 

  

 

   

 

  

بند کفشم را مى بندم
همه چیز را فراموش مى کنم
مى روم سرم را به دیوارهاى بلند مى کوبم
و از اتاق هاى کوچک یاد مى گیرم
که فکرهاى بزرگ نکنم
خواهرم براى آینده نامه هاى عاشقانه مى نویسد
مادرم پشت کودکى هایمان آب مى ریزد
من با خودم عهد مى بندم هیچوقت برنگردم
مى روم
در خانه موى عروسک ها را مى بافم
در مدرسه با تخته سیاه آشنا مى شوم
تمام زنگ تفریحم را یک انقلاب مى دزدد
مى روم
براى لب هایم کلید مى خرم
شعارهایم را پشت دندان هایم قفل مى کنم
باد روسرى ام را مى برد
کشف می کنم زندانى پیراهنم بوده ام
قاره اى به وسعت تنهائى محاصره ام کرده است
مى روم
پدرم ما را به آن سوى آب ها مى رساند و مى میرد

من هنوز "اولدوز و کلاغ ها"(١) مى خوانم
و براى قطارها بلیط بازگشت مى خرم
زندگى با همهء عظمتش
در یک چمدان خلاصه مى شود
مى روم
در ادارهء گذرنامه پلیسى لال
تاریخ آخرین خروجم را
از حافظهء کامپیوتر بیرون مى کشد
چراغ هاى قرمز تعقیبم مى کنند
در آینهء هتل زنى به من خیره مى شود
که روزى در بخار نفس هایش گم خواهم شد
مى روم
برلن با دیوارهایش روبرویم مى ایستد
مسکو برایم ودکاى ارزان قیمت مى ریزد
لندن مرا به فاحشه خانه هایش دعوت مى کند
کم کم مى فهمم که چرا
از آزادى مجسمه مى سازند
مى روم
قرن بیستم پابرهنه روى مین مى رود
دنیا در خواب آسمانخراش مى بیند
زمین نگران
به خط هواپیماها چشم مى دوزد.


عنوان کتابی از زنده یاد صمد بهرنگی. (١)

10 نظر

 
    1         2         3         4         5         6         7         8         9         10     >>
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
example: