Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
متشکرم...

 

وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم . فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد زمین بخورم و این عالیست هر کس شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد تو این شانس را به من بخشیدی ... متشکرم

 

 

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
چه بیچارگی است زیستن در اینجا...

 

 

از این تودۀ متراکم نفس ها و بخارها و رنگ و بزک ها و احوالپرسی ها و خنده ها و خوشی های متعفن. و این است سر سام زندگی احمق و رغبت بارما،که باید تحملش کنیم و این میان چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم و باز قبرستان...زیر خاک و بالا خاک و پهلو خاک وسینه خاک وچشم و گوش پُر از خاک و سپس خاک و خاک و دگر هیچ ،کاش اصلا" در دریا می مردیم، کاش به جای تابوت وکفن ودفن وکافورو قبر، هر گاه که مرگ به سراغ ما می آمد،نزدیکانمان،نه دوستانمان، ما را بر قایقی می نهادند و بر دریا می انداختند و به دست موج می سپردند تا ما را به شتاب از ساحل،از خشکی وآدمهای خشک ِخشکی دور کند ولغزان بر سینۀ موج تا قلب دریا بَرد،تا در آنجا که آسمان از هر سو به دریا فرود می آید و جهانی دگر می سازد،تنهای ِتنها مرگ را دیدار می کردیم،ساکت و زیبا و آرام،بی نوحه و زاری و قیل وقالهای راستین و دروغین، عزاداران وتشیع کنندگان ومراسم غسل وکفن ودفن وخاک تعزیه داری وشب هفت ولباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره وغیره...که همه دست در دست هم دادند تا مُردن را زشت کنند و تنها حادثۀ صمیمی وصادق وجدی وعظیم ما را بر روی این زمین بیالایند و با پَست ترین تصنع ها و پیرایه های غلیظ و منفور زندگی در آمیزند...!

 

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
سهم من این است...