آدمک ها
X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

همه می گن که تو رفتی

 

همه می گن که تو نیستی 

 

همه می گن که تو مردی

 

همه می گن که تنت رو به فرشته ها سپردی 

 

درووووووووغه !

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1390ساعت 07:32 ب.ظ توسط سارااا نظرات (58)

 

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپدیت نخواهد شد ./.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی‌ماه سال 1389ساعت 09:58 ق.ظ توسط سارااا نظرات (29)

کاش می دانستم چیست آنچه ازچشم تو تا عمق وجودم جاریست

 

نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است 

تک تک روزها را پشت سر می گذارم 

کارهایم را به انجام می رسانم 

آنگاه که باید لبخند می زنم حتی گاه قهقه می زنم 

ولی قلباْ تنهای تنها هستم 

هر دقیقه یک ساعت و هر ساعت یک روز طول می کشد 

آنچه مرا در گذران این دوران یاری می کند 

فکر به توست و دانستن این که به زودی  

در کنار تو خواهم بود ! 

 

 

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389ساعت 08:28 ق.ظ توسط سارااا نظرات (52)

خداوندا مرا از این بهشت دوزخیت برهان

من یک دوزخ دور افتاده ام که آتش ها هم از هم نشینی با من می گریزند ،یک حسرت قدیمی یک نفرت تکراری یک تنهایی بی حاصل ،من یک تاریکی مبهمم یک تصویر رنگ و رو رفته در قابی فرسوده ،من یک خیال خامم یک وسواس بیهوده یک آرزوی موهوم یک شور بختی محتوم که می ترسم خود را در آیینه تماشا کنم .من یک سرگذشت دردناکم یک سرنوشت شوم یک کابوس ترسناک یک رویای آشفته.اگر چه دوزخی ام و اگر چه جزباد چیزی در دست ندارم اما تو را دوست دارم .

من در هیچ چیز نمی نگرم مگر آنکه پیش از آن ،با آن و پس از آن تو را ببینم!

من همه چیز را می بینم همه کس را،و هیچگاه چهره ی تو از پرده ی چشمم غیبت نمی کند.در همه چیز با همه کس بی همه چیز بی همه کس تو را می بینم،چشمم را که می گشایم در رویای چهره ی تو می گشایم چشمم را که می بندم در چهره ی تو می بندم،گویی بر روی همه ی اشیا بر روی همه صورتها بر روی هوا و آسمان بر روی شب و آفتاب و باد بر روی تک تک هر ستاره ای قطره ای برگی شبنمی سبزه ای قامت درختی چهره ی تو را رسم کرده اند ،چهره ی تو را گویی بر پرده ی چشمم نقش کرده اند .

تو در عمق نگاهم جاویدانی وچنین است که نگاهم به هر چه می افتد تو را می بیند، به سخنان دیگران گوش می دهم و در همان حال تو را هم می شنوم مخاطب ها را می نگرم و در همان حال تو را هم می بینم .درشادی هایم که همچون برق می گذرند در غم هایم که پیاپی بیاد مبارکم می آیند وهرگز ترکم  نمیکنند وهر لحظه مرا سنگین تر در خود می فشرند مرا به تو محتاج تر می کنند.

نمی دانم کجایی نمی دانم خانه ات کجاست نمی دانم چه می کنی نمی دانم با که هستی ،اما من همیشه تو را می بینم تو غیر از همه چیز هستی غیر از همه کس این چیزها و این همه کس ها همیشه هستند و هیچگاه آنها را نمی بینم و تو هیچگاه پیش من نیستی و همیشه تو را می بینم صدای خنده ات حرف زدنت را می شنوم گاه تو را در اتاقم روبرویم نشسته می بینم که می خواهی بمانی و بی قرار رفتنی.

و با چشمان آرام و پر خاطره ای تو را می نگرم و می نگرم و با خود در شگفتم که دل آدمیزاد مگر چقدر تا کجا استعداد دوست داشتن دارد ؟!

وسر انجام ناگزیر داستان ماست که باید آنچه را یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد و انچه را بسته ایم بگسلیم که مانع دارد وآنچه را می فهمیم نفهمیم که مشروع نیست آنچه را حس می کنیم حس نکنیم که معقول نیست و آنچه را می شناسیم که مرسوم نیست.

رهایی هراس انگیز است ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است .من رنج تنهایی و غربت و دوری تو را در درون فراموش می کنم که در بیرون با همه تنهایم . 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1389ساعت 09:49 ق.ظ توسط سارااا نظرات (25)

تنها مشتی از تو کافیست که تا ابد بپرستمت

 

یک ساعته که توی دفتر کارم روبروی کامپیوترم نشستم و صفحه  سفید و خالی WORDرو نگاه می کنم و فکر می کنم که چی بنویسم ؟اینقدر نوشتنی های زندگیم زیاد شده که نمی دونم باید از کدوم و کجا شروع کنم . فقط  چند خط شعراز خودم  نوشتم برای کسی که باز عصبانیش کردم . 

 

در سر در گمی هایت گم می شوم 

 توی دست های تو پوچ می شوم  

وقتی خسته ای از روز مره گی هایت  

من برایت خلاصه ای بیهوده می شوم  

یک شب بی خیال تو خواستم باشم 

 دیدم این شهر پراز هذیان است  می ترسم  

گفتم بی صدای تو سر شود یک روزم 

 روزها رفت و صدای تو ماند در گوشم   

به م . هــ  عزیزم  

پ.ن: شماره ات را اگر داشتم همین امشب زنگ می زدم قطع می کردم .

+ نوشته شده در یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1389ساعت 11:37 ق.ظ توسط سارااا نظرات (22)

با تو وصالی در تنهایی مطلق خویش دارم

 دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق‌هقِ گریه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین‌ترین خاطراتِ دریا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی‌خبر، چرا؟    

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 آبان‌ماه سال 1389ساعت 11:34 ق.ظ توسط سارااا نظرات (24)

اعتقاد راسخی بر قدرت دستان تو دارم

 

 

هجوم وحشی کلاغ هاست.

باید

روی قلب هایمان

مترسک بگذاریم!

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1389ساعت 10:39 ق.ظ توسط سارااا نظرات (25)

آدما امروز دو جنسن یا نامردن یا که زن

 بعد از تموم شدن ساعت کاریم ودرگیری های کاری و تصمیم برای ادامه تحصیل رفتن به مدرسه وگرفتن واحدهای پاس نکرده تنها بخاطر حرفهای کسی که نقشی در زندگی من نداشت اما تاثیرگذار ترین شخص زندگی من شد .کسی که هیچ ادعایی نداشت اما ناخواسته مسیر زندگی منو تغییر داد .درس و دانشگاه حالا برای من از هر چیزی مهم تر و حیاتی ترشده چون به من ثابت کرد تنها از همین راه می تونم به آرزوهایم برسم .  

دیدن اتفاقی استاد گیتارم بعد از چندین سال توی خیابون ،چقدر تغییر یه عالم خاطره ،رفتنش از این شهر وبیماریش و جدایی از همسرش سالها پیرتر از آنچه بود نشونش می داد .خیلی برای هر دومون اتفاق خوبی بود و هر دو خیلی از دیدن هم خوشحال شدیم.خیلی زیاد 

بعد از مدتها نشستن و شعر گفتن .تنها بی جمع بچه های انجمن شعر وتالار فانوس وفرستادن شعرام برای نادر بی نقد .اون تنها کسی بود که توی انجمن دوست من و حامی من بود   

تالار فانوس

سخت زن می شوم

هر روز تکرار

و تکراری می شوم

خوب یا بد مرد می شوی

با هر گناه

انگار نه انگار ./. 

مردن همسترم نانی و جا و قفس خالیش و عذابم از اینکه دیگه مثل سابق بهش نمی رسیدم و اگه بیشتر مواظبش بودم شاید نمی مرد .دلم براش تنگ شده    

 

آخر شبا توی اتاقم تنها روی تختم بی حوصله ،.اس ام اس بازی با آمی قبل از خواب . با صدای شاهین نجفی : حرف زن 

شاهین نجفی 

نزن به اون کسی که باور داری نزن

تو دستت قویه ظریفه صورت این زن

به خدا همه تنم اینجا داره می لرزه

کی گفته پسرامون اوباشن دخترامون هرزه

آره این درد مثل یه غده تو سینمه

گمون نکن هر چی می گم از روی کینمه

این شعر نیست این یه بغض خفه شدست

ترانه نیست این فریاده تو بن بست

تو زخمی که تو خلوت منو می خوره

تو عمق فاجعه ی صورت خونینت می بره

تو چشات از حادثه سیاهه می دونم

می گن نفس بودنت گناه می دونم

تو مثه مرواریدی اما نه واسه زینت

ظریفی زیبایی گرونی اینه صحبت

آدما مریضن تو بودنت سلامت داره

آره تو گناهی گناهی که برکت داره

نمی خوام برام نقش دلسوزو بیای

بی خودی می گی ضعیفم من شیرم تو کجایی

دیگه نمی خوام واسم مرثیه سر کنی

همین شعرم می شه واست یه تو دهنی

نگا نکن روسری رو سرمه این جبره

من معتقد نیستم که راه حلش صبره

این یعنی حقمه زندگی من یه آدمم

بگو می خوام ببینم تو چی از تو کمم

بذار دودیقه بگم مثه یه زن حرفمو

آدم و آدمیم تو باید بفهمی حرفمو

قد یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن

نوبتیم نوبتمه قدیمیا مردن

توحق داری هرچی میگی قانون طرفته

قانون به تو می گه بزن زدن فقط حرفته

این سر واسه شکستنه آره درد می کنه

بزن منم حرف می زنم ببین که جون می کنه

نمی خوام مثه همیشه بشنوی گریمو

تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو

باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن

آدما امروز دو جنسن یا نامردن یا که زن

من واست چی هستم تو این دنیای وحشی

یه چیز می گم زانو بزنی کم بیاری تا شی

این آدمیت نیست مغزتون تو کمرتونه

بهتره بچرین هرزگی آب و نونتونه

عشق براتون یه حرفه مضحکه تو خالیه

که خونه خونواده یه چیز پوشالیه

اما من گرونم قیمتم بالا خونمه

آسون بدست نمیام این بسته به جونمه

هر وقت که اراده کردی برات مادر شدم

اگه جنگیدی پا به پات جنگیدم خواهر شدم

آره این زن خردو شکسته همسرته

آره این که حالا نمی شناسی تو زنته

تجاوز یعنی همین هرکاری که خواستی  کردی

با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی

یه روز می شه که تو نمی تونی بگی چی بپوشم

من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم

من پوششم عوض می شه توسطح قضیه اینه

تو با مغزت چه می کنی که تا قیامت همینه

دیگه سنگ هیچ دستی سرمو نمی شکنه

کسی دیگه تو گوشم آیه ی وحشت نمی خونه

تنم لگد مال نگاه هرزگیها نمی شه

این عزم جزم طوفان خاک و آتیشه . 

 


پ.ن : دستت را به من بده تا از آتش بگذریم.آنانکه سوختند همه تنها بودند «زرتشت»

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:16 ق.ظ توسط سارااا نظرات (51)

  1    2    3    4    5    ...    13  >>