با سلامی گرم و دورودی پاک...می آغازم این...پیغام را - آدمک ها
X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

با سلامی گرم و دورودی پاک...می آغازم این...پیغام را

 

 

دوستانم آدمک ها ادمکهایم گلی

دشمنانم گرگها کفتارها خونخوارها

روزهایم هفته هایم سالهایم چیست؟چیست؟

داستانی کهنه با تقلیدو تکرارها

ای که چشم انداز سبزی دیده ای اواز ده

تا جوابم بشنوی از پشت این دیوارها

..............................

شبی که ندانسته نطفه ی وجودم بسته شد و طپش زندگی در قلبم به صدا در آمد...سحرگاهی که ورودم را به دنیای معماها با گریه ای آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم تو با من بودی...بچگی های معصوم پر از صداقت های مومن پر از قهرمان های جاودان...زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگی بود تو با من بودی.../لحظه ای که اولین بار چشم در آینه دوختم ودر حیرت بودنم فرو رفتم تو با من بودی... وقتی به پوچی قهرمانهای داستان ایمان آوردم و بدنبال معنای پاکی در چشم آدمها خیره شدم و تفسیر صداقت را در کتاب زندگی دورویی یافتم تو با من بودی...تو با من بودی از ابتدا از نخست مثل سایه مثل خواب با من بودی...با من زیستی و در من رشد کردی...قهرمانها در چشم من مردند...صداقت در دستهای دورویی له شد...خوشبختی در پرواز پروانه هانبود وخدا لابلای ابرها خانه نساخته بود...معماهای زندگی یکی پس از دیگری حل شد اما معمای وجود تو بزرگترو بزرگتر از باورم گشت...

به من بگو کیستی تو؟چیستی تو؟خواب هستی یا بیداری؟رویا هستی یا هوشیاری؟به من بگو تا شوق را از شور... عشق رااز نور وسیب سرخ زندگی را از رویاهای دور بچینم...به من بگو.............

.................................................

دوستان عزیز سلام"من تازه شروع به وبلاگ نویسی کردم.آدمک ها اولین وبلاگ منه.از دنیای عجیب  yahoo messengr فاصله گرفتم از آدمایی که نمی شناختم و هرگز نتونستم بشناسم" آدمایی که chatرو فقط دروغو خالی بندی وسر کار گذاشتن هم دیگه میدونن و همین کار براشون از همه چی لذت بخش تره! البته تنها این نیست خود من دوستای خیلی خوبی درyahoo دارم که هر چی  تا الان بلدم به خاطر وجود اونا ست ,تنها زدن چند تا دکمه واسه تفریح و سر گرمی نبوده.....از آقا مسعود در یزد تشکر میکنم که منو وارد دنیای وبلاگ نویسی کرد, خیلی به من کمک کرد خیلی اذیتش کردم, فکر کنم از این به بعد تا من available بشم اون invisible میشه تا با سوالهام دیوونش نکردم....!

(بازم بهانه ای شد تا  نام  ببرم از آقای احمد مسافری که با همه ی مشکلات وبی تجربگی هام در کار تاتر همیشه همراه من بودند* )

"برام e-mail بزنیدdokhtare_poem@yahoo.com

............................................

دوست خوب من;ما نیز باید دوست بداریم.اری-! باید!" ما را با دوست داشتن از خانه ی خدا به زمین فرستاده اند! همچنان که پروانه را با کوله بار هزار رنگ. و دوست داشتن کلمه است وکلمه سمی است که شیطان برانگورهای باغ بهشت حیات پاشانده است تا مسموممان کند! تا الوده مان کند ان قدر الوده که مستوجب عقوبت تکرارتجربه ها شویم و شده ایم و حالا بی هیچ امیدی به تداوم . دوست داشتن را مثل مسواک کردن بچه هاهر شب باید به ما یا به دیگران تذکر بدهند! و تذکر یعنی یاداوری و یاداوری یعنی تکرار و در کتاب گناهان کویر برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد....این همه دریا وهنوز ما تشنه ایم! این همه زمین وهنوز ما گرسنه ایم! دوست خوب من! اخرین فصل حیات ما باید که خوابی از فصول گذشته باشد! جایی که گاوها واقعا" گاوند و سنگ ها واقعا" سنگ !

دوست خوب من;

ما ظاهرن بخش کوچکی از یک سوال بزرگیم! اری کوچک! اما در میان کوچک ها از همه بزرگ تریم!همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتی ,هستی خویش را به دنبال میکشیم !همان گلیم با گلبرگهایش.پس به قول دوست ودشمن سعادتی که می گفتند کجاست؟ رستگاری کدام است؟ پس ایا نجات ما در تماشای بی چون وچرا وابدی حرکت وسکون هاست؟بودن وهیچ نگفتن...کسی تلخ تر از الکل واسیدی تر از مخدرات؟

نمیدانم...تو هم نیز نخواهی دانست!و همان بهتر که ندانیم......

............

من مدت کوتاهی هست که در انجمن شعر خرمشهر عضو هستم جای بدی نیست در جمع اونا احساس تنهایی نمیکنم انگار اونجا همه تا حدودی به هم شبیه هستن از نظر احساسات و درک طرف مقابل.خوشحالم که باهاشون آشنا شدم...

...یه شعر برای مامانم گفتم براتون می نویسم در موردش نظر بدین یادتون نره هاااااااا

I have written a poem

***

بی تو من در حیاط کوچک خانه مان گم میشوم

در زیر پای پیچکهای قد کشیده مان که دوستشان داری,کاش میدیدی چه کوچک میشوم

چه زیباست حضورت در تمامی وجودم که خود ساخته ای

تنهایی ام را جز توبا هیچکس قسمت نکردم

هرشب کودکی ام راخواب می بینم

بهتر بود بزرگ نمی شدم تا تو را خسته نمی دیدم

اکنون می فهمم تو بودی که من,زندگی را زندگی کردم

که بی تو شبها زنده بودنم را کابوسی می بینم که مرده ام

و هیچکس مرا نمی شناسد!...

sara

............................................................

کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود

وانسان با نخستین درد.

قناری گفت:کره ی ماه..

کره ی قفس ها با میله های زرین وچینه دان چینی .

ماهی سرخ سفره ی هفت سینش به محیطی تعبیر کردکه هر بهار متبلور می شود .

کرکس گفت :- سیاره ی من

سیاره ی بی هم تائی که در آن مرگ مائده می آفریند .

کوسه گفت :- زمین

سفره ی برکت خیز اقیانوس ها .

انسان سخنی نگفت .

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تر بود....

 

................................................

در رویا هایم با خدا گفتگو میکردم.

خدای عزیز پرسید مایلی هم صحبت من شوی؟گفتم اگر وقت داری بله .

خدا با تبسم گفت:من همیشه هستم و وقت من جاودانه است چه سوالی در ذهن داری؟

پرسیدم:چه وقت از مخلوق خود متعجب میشوی؟

خدا گفت:از اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و وقتی بزرگ شد آرزو میکند ای کاش کودکی بیش نبود

اینکه سلامتی خود را برای پول بر باد می دهد و بعد پول خود را صرف سلامتی میکند...اینکه زمان حال خود را با افکار مضطرب آینده از یاد میبرد طوری که نه در حال و نه در آینده در آسایش به سر میبرد...اینکه انسان طوری زندگی میکند که به خیال خود هرگز نمیمیرد و وقتی مرد اثری از زندگی گذشته در او نیست....! من پرسیدم:به عنوان خالق دوست داری به کودکانت چه درسی بدهی؟ خدا گفت: یاد بگیرند که آنها نمی تواننددیگران را وادار به عشق خود کنند...بلکه باید کاری کنند که همیشه معشوق باشند...اینکه یاد بگیرند خود را با دیگران مقایسه نکنند و ایثار را تمرین کنند تا بخشش را یاد بگیرند...بدانند که فقط چند لحظه کافیست که زخمی عمیق بر قلب معشوق خود بجای بگذارند که سالها طول بکشد که آنرا مرحم کنند...اینکه ثروتمند کسی نیست که مالک همه چیز است بلکه ثروتمند کسی است که نیازمند حداقل است...اینکه همیشه کسانی هستند که عاشق شمایند ولی راه ساده ی ابراز آنرا نمی دانند...اینکه دو نفر یک چیز را به دو گونه ی مختلف می بینند...اینکه فقط کافی نیست که دیگران را ببخشیم بلکه باید خود را برای دیگران نادیده بگیریم...!

با فروتنی تمام گفتم :برای وقتی که در اختیارم گذاشتی ممنون .

.......در زندگی سعی نکنیم بدانیم آیا کسی ما را دوست دارد یا نه..یا به چه اندازه سعی کنیم به آنهایی که ما رو از صمیم قلب دوست دارند عشق بورزیم........

.............................................

**این متنی که در بالا نوشتم می خوام بگم خودم تا حدودی با خوندنش آرامش پیدا میکنم.در مورد عشق هم بهش شدیدا" اعتقاد دارم و همیشه سعی میکنم خودم عاشق نباشم اینکه آدم نقش یک معشوقه رو ایفا کنه فکر میکنم خیلی زیباتره این بهتره که دیگران عاشق ما بشن تا خود ما بخوایم دنبالش بریم.کسی که عاشق ما میشه خیالمون راحته که همیشه هستش.اما اگر خودمون پا پیش گذاشتیمو عاشق شدیم هر روز نگران این هستیم که نکنه اون خودش یه وقت عاشق کسی بشه و روزامونو با نگرانی و ترس از فردا می گذرونیم. شاید حرفم کمی غیر منطقی بیاد ولی در عصر ما عاشق شدن و ابراز علاقه کردن به جنس مخالفمون یعنی زیر پا گذاشتن همه سنتهای قشنگ گذشته .و مطمئنم اون آدم یک ذره,

از اون همه ارزش رو که در ما وجود داره خواهد دید و آخرش هم همون یک ذره رو هم زیر پا میذاره.

در صورتی که عاشق...هر روز شاید یکی از زیباترین خصوصیات ما رو که خودمون هم ازش خبر نداریم به ما یاد آوری کنه ...اونوقت ما با هر لحظه در کنار او بودن احساس میکنیم که چقدر زیبا هستیم...........یکی دیگه از اعتقادام این هست که حتی اگه از کسی هم خوشمون اومد نسبت بهش بی تفاوت باشیم خوب اگه اون هم همون حس رو نسبت به ما داشته باشه که خودش پا پیش میذاره ...اگه حرفی نزد خوب جوابش معلومه..در این مورد هم نباید عجله کردیا حرفی زد...باز خود من با سکوت خیلی موافقم ...سکوت خیلی حرفا میزنه ...پس برای شروع یک عشق ابتدا سکوت کن!پس اگر اون یک عشق باشه خودش این سکوت رو میشکنه.......... 

................................

تولدی دیگر

گفت:آن روز که خود را نثار عشق کردم باور داشتم که زندگی یعنی اهدای عشق به آنکه می پرستی وتنها همین .اما امروزفهمیدم که زندگی کارزاری جز شکست نیست...آن روز او را تصویر زندگی می دانستم که برایم حتی زیباتر از زندگی تجلی می نمود و امروز با یاد او حادثه ی مرگ برایم ملموس تر جلوه میکند . وقتی او را خواستم حس کردم پایان بی قراری ام فرا رسیده و امروز از همیشه تنهاترم...پریشانی ام را در نداشتن می پنداشتم و امروز پس از داشتن تا همیشه افسرده ترم...اعتماد به او را مظهر خوشبختی می اندیشیدم وامروز با اکسیژن بد بینی نفس می کشم. گفت: دیروز را چون خیالی پندار که گرانبهاترین تجربه را به تو بخشیده و بس .امروز از خواب برخیز وبا فراموشی کابوس دیشب با خردمندی گام بر دار . این بار پیش از آنکه عشقت را بیابی عباراتی را برای خود معنا کن...نخست عشق چیست؟دوم نیاز چیست؟وسوم فرق میان این دو چیست؟؟؟عشق به معنای قدرت است و نیاز یعنی ضعف . عاشق بودن یعنی رها شدن و حال آنکه نیازمند بودن یعنی زندانی شدن . پس اگر عاشقم او را می پرستم و دوری از او به منزله ی اسارتم نیست .چرا که اسارت یعنی وابستگی و وابستگی به معنای نیازاست...و حال آنکه من با پرستش عشق خودم را رها میسازم . اگر آن عشق حقیقی است به سویم باز می گردد و در غیر این صورت خودم را آزاده ای می پندارم که با طپش میلیاردها سلول در بدنم در هستی به پرواز دز آمده ام...چه احساسی برتر از سبکی وپرواز . پرواز تا نهایت بودن...پرواز تا رسیدن...حس کردن...خواستن وبا عشق زندگی کردن.....! 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1384ساعت 01:26 ق.ظ توسط سارااا نظرات (11)