حالا مرا ورق بزن... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

حالا مرا ورق بزن...

 

سلام می کنم به بادبادک و بوسه و به گلدانی که خواب همیشه بهار می بیند!

سلام می کنم به چراغ،به «چرا»های کودکی

سلام می کنم به پاییز پسین پروانه

به مسیر مدرسه،به بالش نمناک به نامه های نرسیده!

سلام می کنم به کوچه به کلمه

به چلچله های بی چهچهه 

به همین سر به هوایی ساده!

 

ســــــــــــــــــلام؛ اول از همه چیز مرسی دارم از همۀ دوستای خوبم که تو  پست قبل به من لطف داشتن و تنها بهانه ای هستن برای نوشتنم.و هاکان عزیز که همیشه بیاد من هست.چیزی تا سال جدید نمونده،کمی دیر آپ کردم می دونم،وقتی دوست خوبم جناب دزد تو نظراتش پرسید که قصد آپ ندارم تازه یادم افتاد که خیلی گذشته،خوب نزدیک عیده و خونه تکونی و مامان دست تنها،منم در این کشاکش سعی کردم به همه دوستان وبلاگ نویسم سر بزنم و با دقت همه نوشته هاشونو بخونم وحتما" کامنت بزارم.نمی دونم این سال برای هر کدوم از شما چطور گذشت،برای من که خیلی زود گذشت بی هیچ اتفاقی.

 

 

دور ایستاده ام

در مرز تیرۀ روشن شرمی زنانه

تا باز نشناسی ام

هر چند

در من تمام توست

در تو

تمام آنچه دوست می دارم


مردی در کنار کتابها و روزنامه ها ،زنی را از جنس فیلمهایش بوسید

یأسی بر چشمان امیدوار رَحمی بارید و نطفۀ رنج من شکل گرفت

در نخستین غروب که آسمان را خون آلود کرد،از حسرت عشقی ناگفته زاده شدم.و هرگز سخن عشق در میان نیامد و زن در ذهن مرد توقیف شد،

آنچنان که عدالت در ذهن جامعه.

سفر براه افتاد،آیینه ای در دستم بود،چراغی در اندیشه ام،زمین پُر از گامهای سیاه بود و کفشهای من تنها ضربان سرما را می تپیدند.

ناگاه نشست مردی در آینه ام،

نشسته بود مردی روبروی من و در خلأ خود بود.

ستارگان درخشانند،مرد ستاره نبود،کوه ها استوارند ،مردباوری استوار نبود.

نشسته بود مردی روبروی من،سیاه بودو تلخ بود.

همخوابه شد نگاه تلخ مرد با شکسته های آینه ام و کابوس زاده شد،دقایق من در نحوست صبحی کاذب هدر رفتند و من پر ازبغض بودم و اشک...

پدر نبود،هیچ چیز را نمی دید و نمی دید و نمی دیدو مادر در بایگانی فیلمخانۀ توقیف شدۀ ذهن پدر بود.

و برای مادر من نبودم جز دروغ یک مرد.

و نبودم جز حماقتی آشکار.

و من پر از بغض بودم و اشک و شهر تاریک بود و شهر همیشه تاریک بود و مردی که روبروی من نشسته بود سیاه بود و تلخ بود و من دوستش می داشتم.

و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم.

و شهر پر از زخم بود!


شب خسته از خیانت،نفس مارو بریده

داغ ماهُ جا گذاشته،روی این تن دریده

خواهش چشای ساده ت،سرنوشتمُ رقم زد

کی می فهمه یه غریبه،بازی مارو به هم زد

بازی بین من وتو،مونده بی برگ برنده

وقتشه شومی تقدیر

فرق تقدیر و جنونو،هیچکسی به ما نگفته

بذار،بذار اتفاق آخر واسه جفتمون بیفته

انتهای جاده اینبار،می رسیم به خواب دریا

تو بگو خدانگهدار

که بمیره بی تو رویا!


پسرک!گریه نکن!چوب قلم رو می شکنم

                  ...من مثه معلمت،مشقاتو خط نمی زنم

  دفتر تازه بیارمشقای من جریمه نیس                

                 ...مشق شب رو پاره کن،مشق طلوع رو بنویس

رنگ روزگار نباش!یه دس صدا داره هنوز

                   ...بودنت تو دایره نقطۀ پرگاره هنوز

وقتی دریا میگه نه،تو قطره باش بگو بله

                    ...دستۀ تیغ تبر،چوب درخت جنگله

همۀ قصه ها دروغه،دیگه چش براه نباش            

                       ...قصه رو خودت شروع کن،این مداد رو بتراش

بنویس جای کبوتر روی ابراس،نه ته چاه

                    ...بنویس تا بشکنه طلسم این تخته سیاه

هیچکسی سرور من نیس،اینو صد بار بنویس

                   ...سایه ای رو سر من نیس،اینو صد بار بنویس

من خودم یه پا سوارم،اینو صد بار بنویس...       


ناظم ما می گفت:پیش بزرگترها فضولی موقوف.و من فضول بودم

نه دست به سینۀ سکوت نه سربراه مشق و مسیر مدرسه،فراش مدرسه به گرد گریز من هم نمیرسید

بر نیمکت های سبز همان پارک سوت و کور می نشستم،جریمه های عاشقانۀ خود را ورق می زدم

آن زن ستاره دارد،آن زن عشق دارد،آن زن ترانه دارد

سوالهای ساده قد کشیدند؛

چرا آن ماهی سیاه به دامنۀ دور دریا نرسید؟

چرا پدربزرگ با دعاهای مداوم من هم زنده نشد؟

چرا کسی گوش آقای مدیر را نمی کشد،وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید؟

مگر خط کش برای خط کشی کردن دفاتر نیست؟

پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند؟

این خطوط خون مُرده از کف دستهای من چه می خواهند؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد؟

و هیچکس از کسان من نمی دانست که با همین سوالهای سادۀ بی حصار

راهی به سواحل ستاره باز خواهم کرد،راهی به رهایی رویا

و خانۀ شاعری بزرگ که رو به دریا دعا می کرد !

 


چرا جواب نامه های قصیده ام

سپید می رسند؟

می توانستی تکه ای تبسم مسیحایی

روی کاغذت بچسبانی

می توانستی لااقل بهانه بنویسی.

ببین عزیزترینم...

به هر حال بازی تمام شده دیگر

حالا تو در محاصرۀ رویاهای منی!

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1384ساعت 02:49 ق.ظ توسط سارااا نظرات (22)