حرفهای تنهایی خودم... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

حرفهای تنهایی خودم...

 

نمی دانم در گذر پر شتاب لحظه هایم گمش کردم

یا در هیاهوی بازار ریا فراموشم شد

در آن خانۀ نمناک اجاره ای

یا درآن کوچۀ پر چاله از یادم رفت

حالا بی خیال از نیامدنش،بغض گرفته ام را آغاز می کنم

که شاعر شدنم به طول انجامد و

اشک گاهی بهانۀ گونه هایم را بگیرد!

 

ســــــــلام؛خوبید؟  

همونطور که از موضوع نوشته هام پیداست این پست فقط مربوط به حرفها و دست نوشته های تنهایی خودمه که تو دفترم خاک خوردن و به جز چند تا دوست صمیمی کسی نخونده.حالا تصمیم گرفتم تو این پست براتون بنویسمشون .نمی دونم هر کدوم از شما چه تعبیری از شعرام دارید اگه بشه اسمشو شعر گذاشت
   

                                                                                   

 


در کف دستانم تو را به تماشا می نشینم

و کسی پشت سرم انگار در افکار مضطربم غرق می شود.

تو رادنبال میکنم در خطوط مبهم انگشتانم

آنجا که حضورت پریشانی احوال را جار می زند

و من هنوز در باور یک نام

شروع یک حادثه را حدس می زنم!

 

اون هفته انجمن شعر بودم که یکی از دوستان شعری خوند که بیشتر به ترانه گویی شبیه بود یه چیزی تو مایه های حرفای مریم حیدر زاده،به دل می نشست چیزی بود که من خیلی وقته ازش فاصله گرفتم و سعی کردم سراغش نرم...بعدش یکی از آقایون کلاس حرف جالبی زد که باعث شد بهش فکر کنم.گفت: «این همه چیز تو دنیا هست برای گفتن و ما هنوز گیر دادیم به منو تو»!

 



من به انتظار لحظه های با تو نشستن صبوری می کنم

و آنگاه ساعتها

آه،ساعتها چه بی شرمانه از لحظه هامان می گذرند!

...

دوستت دارم را زیباترین شعر ها یافته ام

شعری که تنها برای تو خواهم خواند

و تو تنها نمی دانم کجا،آیا شاید به شعرم خواهی خندید؟!

 


 

البته این رو هم بگم بعضی از نوشته هام مربوط می شه به سالهای گذشته.خیلی وقته چیزی ننوشتم!
هر هفته تو کلاس ازم می خوان که برم و شعر خوانی کنم.منم هر بارمی گم که شعری ندارم .فقط می رم و می شنوم و بر می گردم.  .تصمیم گرفتم یا اصلا" چیزی نگم یا یه تکون بزرگ تو شعر نویسیم بدم...با اینکه اینو فهمیدم که اون استعداد ی که باید باشه تو این زمینه رو من ندارم.ولی تو همه هنرها یه دستی داشتم و تقریبا" همه رو تجربه کردم از خیلی چیزا سر در میارم اما دلم می خواست چیزی بلد نبودم و فقط تو یه هنر پیشرفت می کردم...مثلا"2سال کار تاتر کردم ،1 سال گیتار زدم الان چیزی یادم نیست،نقاشی هم کار کردم چندماهی،عشق رانندگی داشتم با یه بار ردی دست فرمون دیگه سراغش نرفتم،خطاطی هم میکنم 2 سالی هست که دورۀ عالی خط رو می گذرونم این یکیو محکم چسبیدم واسه مدرکش،حالا هم که شعر و گذشته از کارای دستی... تو رو خدا فکر نکنید آدم دمدمی مزاجی هستم،کاملا" بر عکس .برای اینه که احساس کردم اگه تو همۀ این کارا استعداد نداشتم ولی به خاطر علاقه بوده که دنبالش رفتم.

 

می توان تبعید کرد نگاهی را به افق های پریشانی

یا صدا را خاموش کرد

و فراموش کرد هر چه نه را که شنید.

از فصل ها می توان فصل زمستان شد

مثل یک آدم برفی ساخته شد و کم کمک آب شد

به یک خاطره تبدیل شد.

می شود از حجم زمان آکنده

از هوا مسموم شد

سالها می توان باعشق زیست اما عاقبت

تنهای تنها شد!


چهره ات ای زیبای من،مرا مانند مردابی در خود فرو می برد...

خیلی دوست داشتم جایی تشکر کنم از دوست خوبم علی عزیز،با وبلاگ(زندگی جاری ست)که خوانندۀ همیشگی وبلاگ آدمکهاست.و خسته از شعرای تکراری.منم بهش قول داده بودم در پست بعدی نوشته های خودمو بذارم نوشته هایی که نه تقلیده نه کپی.

تقدیم می کنم به علی و به همۀ دوستان وبلاگ نویسی که صادقانه دوسشون دارم.  (بی ادعای شاعری)

 

یک ساز پیر مثل یک عکس

در گوشۀ دنج اتاق

دستانم را خواب می بیند.

او نمی داند انگشتهایم سالهاست مرده اند.

دو ر می...

انگار از یادم رفته اند

چه موسیقی بی نهایتی.

و کلمه های واژگون شده در کاغذ

هرگز نفهمیدند برای شاعر شدنم بیهوده اند.   

 

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1385ساعت 12:46 ق.ظ توسط سارااا نظرات (27)