من نمی خوام یه سوسک باشم... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

من نمی خوام یه سوسک باشم...

 

سلام

تند تند قدم بر می داری به هیچ چیز نگاه نمی کنی....بهت تنه می زنن بهشون تنه می زنی....بوی عطر آشغالشونو تحمل می کنی.می خندن زر می زنن دود سیگار حوالت می دن
 هیچی نمی گی رد می شی داری یخ می بندی دلت می خواد بری یه جای گرم.....  از بین پسرای قد بلند و مو های ژل زده شون رد می شی ،از لا به لای دخترای خوشکل و خنده های بلند شون می گذری....هیچکس بهت نگاه نمی کنه هیچکس حست نمی کنه،تو این دنیا هیچکس درکت نکرده...هیچکس. تنهایی واست شده یه عادت،یه عادت تکراری،یه عادت تلخ و سیاه

.تند تند قدم بر می داری دل کوچیکت تاب تاب می زنه....یه روزگاری عاشق بودی ولی حالا،بالاخره اونو از دور می بینی گرم می شی حس می کنی خود خودشه همونی که منتظرش بودی....اونم تنهاست مثه خودت،بهت نگاه می کنه بهش نگاه می کنی،اون میاد جلو...تو وامیسی و اومدنشو نگاه می کنی...رخ به رخت وامیسه،چشای سیاهشو توی چشات می دوزه،همونجا عاشقش می شی، دستای کوچیکشو می گیری توی دستت،دستای سردت داغ می شه،لبخند می زنه،تو هم می خندی،برای شام دعوتش می کنی اونم با لبخند قبول می کنه.....هر دو تند تند از لا به لای آدمای گیج و بی مصرف رد می شین.یه رستوران شیک رو نشون می کنی،تو جلوتر می ری،اونم کمی آرومتر پشت سرته.امشب چه شب خوبی می تونه باشه،همه غم و غصه هاتو فراموش میکنی....یهو یه صدای وحشتناک تو رو به خودت میاره...تلب!بر می گردی.خشکت می زنه.....بدن له شدۀ اونو می بینی که روی زمین پخش شده،می خوای داد بزنی نعره بکشی....ولی فقط اشکه که از توی چشمات می زنه بیرون....لاستیک دوچرخه رد خون اونو تا چند متر اون طرفتر با خودش می بره،این دفه هم عشقتو از دست می دی،مثه خیلی دفه های دیگه......هنوز برق چشای درشت و سیاهشو جلوی چشمات حس می کنی،بغض توی گلوت می شکنه،بلند بلند گریه می کنی و با تموم وجود داد می زنی...من نمی خوام یه سوسک باشم!


                        

                 


 

 


به نظر من هر کسی مسئول رفتار خودشه

حالا معلوم نیست داره با کی حرف می زنه.

باید حرف مهمی باشه


ببین چه بی کلاس خوابیده

خانومای پشت سرو نیگا...

جای من اونجا خالیه ولی این لحظه نه روی صندلی که کف زمین.

چون ممکن نیست بتونم خودمو کنترل کنم


  

 

شوخی شوخی...

 با کارکنان کلیسا هم شوخی؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1385ساعت 12:44 ق.ظ توسط سارااا نظرات (42)