نامۀ تو چقدر زیبا بود... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

نامۀ تو چقدر زیبا بود...

 

نامۀ تو چقدر زیبا بود هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آنرا بروی یک دفتر تا نخورده قشنگ چسباندم

نامۀ تو چقدر خوشبو بود بوی گلهای رازقی می داد

حرفهایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی می داد

گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم طلوع کمرنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی حالی از حال ما نپرسیدی،ولی از پشت قاب دلتنگی زردی ام را چه زود فهمیدی

یاس زرد دو خانه آن ورتر داشت دیشب تو را دعا می کرد،تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها می کرد

گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داریم ،تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پُر از ترک داریم

دوری ات کار دست من داده،فاصله که میان ما کم نیست

هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است جلوی چشم آرزوهایم

توخودت را بجای من بگذار تو دلت سوخت من چقدر تنهایم

سالها می شود که با عکست توی این شهر زندگی کردم با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم

ولی آخرچقدر بنشینم،نامه ای، حرف روشنی چیزی،گل خشکی میون این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه،دو سه خط مختصر فقط فهرست

فقط اینبار خواهشی دارم عکس تازه برای من بفرست.....

+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1385ساعت 12:38 ق.ظ توسط سارااا نظرات (15)