خداوندا مرا از این بهشت دوزخیت برهان - آدمک ها

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

خداوندا مرا از این بهشت دوزخیت برهان

من یک دوزخ دور افتاده ام که آتش ها هم از هم نشینی با من می گریزند ،یک حسرت قدیمی یک نفرت تکراری یک تنهایی بی حاصل ،من یک تاریکی مبهمم یک تصویر رنگ و رو رفته در قابی فرسوده ،من یک خیال خامم یک وسواس بیهوده یک آرزوی موهوم یک شور بختی محتوم که می ترسم خود را در آیینه تماشا کنم .من یک سرگذشت دردناکم یک سرنوشت شوم یک کابوس ترسناک یک رویای آشفته.اگر چه دوزخی ام و اگر چه جزباد چیزی در دست ندارم اما تو را دوست دارم .

من در هیچ چیز نمی نگرم مگر آنکه پیش از آن ،با آن و پس از آن تو را ببینم!

من همه چیز را می بینم همه کس را،و هیچگاه چهره ی تو از پرده ی چشمم غیبت نمی کند.در همه چیز با همه کس بی همه چیز بی همه کس تو را می بینم،چشمم را که می گشایم در رویای چهره ی تو می گشایم چشمم را که می بندم در چهره ی تو می بندم،گویی بر روی همه ی اشیا بر روی همه صورتها بر روی هوا و آسمان بر روی شب و آفتاب و باد بر روی تک تک هر ستاره ای قطره ای برگی شبنمی سبزه ای قامت درختی چهره ی تو را رسم کرده اند ،چهره ی تو را گویی بر پرده ی چشمم نقش کرده اند .

تو در عمق نگاهم جاویدانی وچنین است که نگاهم به هر چه می افتد تو را می بیند، به سخنان دیگران گوش می دهم و در همان حال تو را هم می شنوم مخاطب ها را می نگرم و در همان حال تو را هم می بینم .درشادی هایم که همچون برق می گذرند در غم هایم که پیاپی بیاد مبارکم می آیند وهرگز ترکم  نمیکنند وهر لحظه مرا سنگین تر در خود می فشرند مرا به تو محتاج تر می کنند.

نمی دانم کجایی نمی دانم خانه ات کجاست نمی دانم چه می کنی نمی دانم با که هستی ،اما من همیشه تو را می بینم تو غیر از همه چیز هستی غیر از همه کس این چیزها و این همه کس ها همیشه هستند و هیچگاه آنها را نمی بینم و تو هیچگاه پیش من نیستی و همیشه تو را می بینم صدای خنده ات حرف زدنت را می شنوم گاه تو را در اتاقم روبرویم نشسته می بینم که می خواهی بمانی و بی قرار رفتنی.

و با چشمان آرام و پر خاطره ای تو را می نگرم و می نگرم و با خود در شگفتم که دل آدمیزاد مگر چقدر تا کجا استعداد دوست داشتن دارد ؟!

وسر انجام ناگزیر داستان ماست که باید آنچه را یافته ایم گم کنیم که صاحب دارد و انچه را بسته ایم بگسلیم که مانع دارد وآنچه را می فهمیم نفهمیم که مشروع نیست آنچه را حس می کنیم حس نکنیم که معقول نیست و آنچه را می شناسیم که مرسوم نیست.

رهایی هراس انگیز است ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است .من رنج تنهایی و غربت و دوری تو را در درون فراموش می کنم که در بیرون با همه تنهایم . 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1389ساعت 09:49 ق.ظ توسط سارااا نظرات (25)