مرگ من اتفاق ِ ساده ای ست... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

مرگ من اتفاق ِ ساده ای ست...

 

تو شهر قصه هیچکسی من رو برای من نخواست

هیشکی لباس فکرشو رنگ صدای من نخواست

دغدغۀ آدمکا دغدغه های من نبود

جز تو کسی منتظر صدای پای من نبود...

 

سلام حالتون خوبه؟

می دونم احوال پرسی هام دیگه تکراری شده، راستش نمی دونم چطوری حالتو نو بپرسم!فقط امیدوارم هر کدومتون هر جای این دنیای خاکی که هستید شاد باشیدو به آرزو هاتون برسید. تو این پست چند تا از شعر های شاعر«یغما گلرویی»رو براتون گلچین کردم.با تمام علاقه ای که به این شاعر دارم و شعراشو زیاد می خونم متوجه شدم خودمم تو همین حال و هواها شعر می گم که خیلی هم این روزا این شعراطرفدار نداره...(مثل شعر پایین و آخرین شعرم) 

 

خودم را دور می زنم

و در سرم که انگار مال خودم نیست

صدایی شبیه ساز می شنوم،نه از جنس چوب

در روحم

نمی شنوم،درد می کشم

تارهای بم تنم صدای زیر می دهد

و من که می دانم از که کوک می شوم خنده ام می گیرد...

می خندم و اجزای صورتم اشکال هندسی می شود و

باز از ترس می میرم!


یغما گلرویی... 

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حالا هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟

 


در زمانی که مهربانی قصۀ برف به تابستان است

به چه کسی بگویم که با او خوشبخت ترینم؟


 

در مرگ ِ من نماز وحشت بخوان

اگر خود دچار ِ این مراسم ِ اجباری
که مرگ ِ من پایان ِ جهان است
عبور ِ پرستو از پهنه ی تقویم
سقوط ِ واپسین ِ برگ از پیچک ِ‌و گم ترین دیوار

بر لبانم گل ِ سرخی بگذار
تا طعم بوسه های تو با من باشد،
آن دَم که اُستوار
از جاده های تَقته ی دوزخ می گذرم

در مرگ من بخند
که خنده های تو را دوست می داشتم
به جهانی که در آن گریستن ساده ترین عادت انسان ها بود
هم در آن جایی که تو دستان ِ مرا گرفتی
گفتی : دوستت می دارم
تا رویینه شوم

نه آغاز ُ‌ نه انجام
مرگ من اتفاق ِ ساده ای ست
به مانند ِ عطسه ی اضطرابی در غروب ِ واپسین روز ِ زمستان
که تبلور ِ سبز ِ بهار را خبر می دهد
تو جاودانگی ِ منی
حرارت ِ دستانت،
بی نیازم می کند از تمام هیمه های حَـلـَبْ نشین ِ کوچه های شهر
به اشاره ات زمستان رنگی می بازد
و رنگین کمان ِ بهاری
از پیراهنم سر می زند

آن سوی عشقی این چنین،
مرگ
آغاز ِ بهار است!




بلاتکلیفم!
مثِ کتاب ِ فراموش شده یی
رو نیمکت ِ یه پارک ِ سوت و کور
که باد ِ دیوونه
نخونده ورقش می زنه!


 

وقتی گورکن

آخرین بیل خاک و رو سرم خالی کنه

زیر اون کرباس سفید

یه نفس راحت می کشم و

به کرمای گشنه بفرما می زنم و

واسه یه خواب بی دغدغه

آماده می شم!

 


مجری جعبه ی جادو
که من ُ یاد ِ بُز بُزِ قندی ِ قصه ها میندازه
ناشتایی یه عصای درسته قورت داده و
حالا هم داره
فهرست ِ بالا بلند ِ برنامه های مزخرف ُ دیکته می کنه
کمی موسیقی ِ تهوعْ آور
با خواننده های کمرنگ و سازای نامریی
کارتون ِ پلنگ صورتی که پنداری پیر نمی شه
فیلم ِ سینمایی ِ پناهنده
که می خواد رکوردِ هفت سامورایی رو بشکنه
سخنرانی ِ یه کبریت ِ بی خطر
دکتر الهی ِ قمشه ای
و مستند ِ حیوانات
که دیدنی ترین بخش ِ برنامه هاس

به همین راحتی،
یک روز از زندگی ِ شما بینندگان ِ محترم را به لَجَن می کشیم
شاد ُ پیروزُ سَربُلند باشید!


 

آقا اجازه!

یه سوال داشتم:

ما کلاس اولیا که هر روز صبح تو مراسم صب گاه

ده تا زنده باد،مرده باد می گیم

وقتی بزرگ شدیم می تونیم آدمای دیگه رو دوست داشته باشیم؟

 

 


آن کس که به یارایی دستان بی دریغ تو بر خیزد

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگز

فرو نمی افتد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1385ساعت 01:03 ق.ظ توسط سارااا نظرات (25)