چگونه دیوانه شدم... - آدمک ها
X
تبلیغات
رایتل

آدمک ها

و من خسته تراز همیشه از جستجوی خویش آمده ام

چگونه دیوانه شدم...


 

از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم.
چنین روی داد:
یک روز،بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند،از خوابی عمیق بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند
_همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم.
پس بی نقاب در کوچه های پُر از مردم دویدم و فریاد زدم «دزد،دزد،دزدان نابکار»
مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسیدم،جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد بر آورد«این مرد دیوانه است»
من سر برداشتم که او را ببینم؛
خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسیدو من از عشق خورشید مشتعل شدم،و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم
و گویی در حال خلسه فریاد زدم«رحمت،رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند»
چنین بود که من دیوانه شدم.
و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛
آزادیِ تنهایی ،و امنیت از فهمیده شدن،
زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.
ولی مبادا که از این امنیت،زیاد غره شوم.
حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است........

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1385ساعت 12:10 ق.ظ توسط سارااا نظرات (15)